مثل (چیچی و چیچی و چیچی)، ...
و حتی مثل (چیچی و چیچی و چیچی)، ...
(بازم من خواب موندم)
(و لوکوموتیورانه خندید)
(اما من نترسیدم که تو با اون (خندیده) باشی)
...
رها باشد.
یادم هست...یادت نیست
روز پائیزیِ میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در یادت نیست ؟
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه یی دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست ؟
تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریختگان چشم نداری، بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست ...
(شهریار قنبری)


روح سرکش ترشیدهی من،
حتی تو خواب هم سرش کلاه میره...
...
بعد بیدار که میشه ادعا میکنه همهش کابوس بوده...
...
روح سرکش ترشیدهی من،
خواب و بیداری سرش نمیشه که لامصب...
پ.ن:
Here is the place where I got exhausted of thinking about you
I'm sick and tired of being sick and tired

در درون من گوریست
نمیدونی ...
این روزا چند نفر را خاک کرده ام.
پ.ن: ندارم

دل گمراه ِ من چه خواهد کرد
با بهاری
که می رسد از راه...
پ.ن:
تلخم این روزا ....

سگِ درون من،
کودکِ درون من را خوردهست...
میدانم
امشب هم،
من که خوابیدهام،
نصفهشب،
بیدار میشود و شروع میکند به زوزهکشیدن.
شاید این نتیجهی کلنجار کودکِدرونـش با کودک درون من باشد؛
چه ابلهانه!
بیدارش میکنم،
صبح شدهست؛
لگد میزند.
میرویم بیرون.
آرزو میکنم شب نشده بمیرد و من دوباره شروع کنم به دویدن.
آرزو میکند شب نشده بمیرم و از عذاب وجدان خلاص شود.



تو میمیری.
منم میمیرم.
بعد خاطرههامون، اونقدر به هم لبخند میزنن تا بمیرن.
بعد خاطرههای همونا، اونقدر به هم ...
...
تو شاید خسته شی از مردن،
اما من قول میدم دیگه هیچوقت زنده نشم...
□ □ □
قرار بود دلـت برایـم تنگ بشود.
قرار بود زمستان که شد و خوابـت را دیدم، برگردی.
اما دلـم گرفت.
دیگر خیلی دیر شدهست.


ما هیچ وقت به هم مربوط نیستیم
ما هیچ وقت به هم مربوط نبوده ایم
...
ما شعار نمی دهیم
ما هیچ وقت شعار نداده ایم
...
□ □ □
ما دلخوشی مان را
کردیم توی جیب مان
و به راه افتادیم
...
ما هیچ وقت نرسیدیم
ما انتظار رسیدن نداشتیم... اما فکر هم نمی کردیم این قدر بسوزیم...
□ □ □
ما همیشه دلتنگ یک وجب بوی سیب تازه می مانیم...
ما زیاد سیب بو کرده ایم. ما عاشق بوی سیب هستیم...
...
اما هنوز خیلی مانده تا رنگ سیب بگیریم...
□ □ □
ما دلمان برای شعار دادن تنگ است...
ما دلمان برای سوختن تنگ است...
ما دلمان برای بو کردن سیب هم تنگ است...
ما دلمان خیلی تنگ است...
□ □ □
شاید هنوز خیلی سبزیم...
معنی شعار دادن نمی دانیم...
معنی سوختن نمی دانیم...
معنی بو کردن نمی دانیم...
...
اما می دانیم،
دلتنگی به احساس الآن ما می گویند...

