شب های تنهایی من
پایان

یادم هست...یادت نیست

روز پائیزیِ میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در یادت نیست ؟

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه یی دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست ؟

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری، بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست ...

(شهریار قنبری)


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

جمعه 15 تیر ماه سال 1386 ساعت 01:44 AM
تو هم (که) با من نبودی،
مثل (چی‌چی و چی‌چی و چی‌چی)، ...
و حتی مثل (چی‌چی و چی‌چی و چی‌چی)، ...
(بازم من خواب موندم)
(و لوکوموتیورانه خندید)
(اما من نترسیدم که تو با اون (خندیده) باشی)
...
رها باشد.
 

یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386 ساعت 01:38 AM

روح سرکش ترشیده‌ی من،
حتی تو خواب هم سرش کلاه می‌ره...
...
بعد بیدار که می‌شه ادعا می‌کنه همه‌ش کابوس بوده...
...
روح سرکش ترشیده‌ی من،
خواب و بیداری سرش نمی‌شه که لامصب...

پ.ن:
Here is the place where I got exhausted of thinking about you
I'm sick and tired of being sick and tired

شنبه 4 فروردین ماه سال 1386 ساعت 03:47 AM

در درون من گوریست

نمیدونی ...

این روزا چند نفر را خاک کرده ام.

پ.ن: ندارم

چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386 ساعت 00:42 AM

دل گمراه ِ من چه خواهد کرد

با بهاری

که می رسد از راه...

پ.ن:
تلخم این روزا ....

جمعه 25 اسفند ماه سال 1385 ساعت 5:24 PM

سگِ درون من،
کودکِ درون من را خورده‌ست...

می‌دانم
امشب هم،
من که خوابیده‌ام،
نصفه‌شب،
بیدار می‌شود و شروع می‌کند به زوزه‌کشیدن.
شاید این نتیجه‌ی کلنجار کودک‌ِدرون‌ـش با کودک درون من باشد؛
چه ابلهانه!

بیدارش می‌کنم،
صبح شده‌ست؛
لگد می‌زند.
می‌رویم بیرون.
آرزو می‌کنم شب نشده بمیرد و من دوباره شروع کنم به دویدن.
آرزو می‌کند شب نشده بمیرم و از عذاب وجدان خلاص شود.

پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385 ساعت 01:03 AM
ترس چیز بدیه.
ترس خیلی چیز بدیه.
من نمی‌ترسم.
من از هیچ‌چی نمی‌ترسم.
من نمی‌ترسم.
من گریه نمی‌کنم.
من از ترس گریه نمی‌کنم.
من دلم برات تنگ شده که گریه می‌کنم.
و از این می‌ترسم که یه روزی دلم از این تنگ‌تر بشه
و نتونم گریه کنم...

شنبه 12 اسفند ماه سال 1385 ساعت 11:37 PM
خواب‌های آنلیمیتد شبانه، بدون پروکسی، بدون اشغالی...
خواب‌های بی‌ارزش و دوست‌داشتنی. خواب‌های بچ، داف، خیس...
خواب‌هایی که ارزش سِیو کردن رو دارن...
خواب‌هایی که ارزش ریویو کردن رو دارن...
خواب‌هایی که آدم رو بی‌دار می‌کنن و به کفر گفتن وا می‌دارن...
خواب‌های گل‌آلود حروم‌زاده‌ای که فقط رأس نصف‌شب‌ها مرز جنون را مشخص می‌کنند...
خواب‌هایی که ارزش پریویو کردن رو دارن...
خواب‌هایی که ارزش ندیدن رو دارن...

سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385 ساعت 00:06 AM

تو می‌میری.
من‌م می‌میرم.
بعد خاطره‌هامون، اون‌قدر به هم لب‌خند می‌زنن تا بمیرن.
بعد خاطره‌های همونا، اون‌قدر به هم ...
...
تو شاید خسته شی از مردن،
اما من قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت زنده نشم...

□ □ □

قرار بود دل‌ـت برای‌ـم تنگ بشود.
قرار بود زمستان که شد و خواب‌ـت را دیدم، برگردی.
اما دل‌ـم گرفت.
دیگر خیلی دیر شده‌ست.

جمعه 27 بهمن ماه سال 1385 ساعت 05:46 AM
 تمام شب را تا صبح،
می‌مانم و خیره.
صبح،
خواب می‌مانم.

آدم موفقی نیستم. آدم‌های موفق کارهای موفقیت‌آمیز انجام می‌دهند. داف‌های‌شان با موافقیت ازشان سرازیر می‌شوند. موفقیت‌شان را زیر جوراب‌شان می‌گذارند تا بالاتر بیایند.
آدم‌های موفق، صبح‌ها زود بیدار می‌شوند؛ اوّل تصمیم می‌گیرند، بعد با موفقیت بیدار می‌شوند.
آدم‌های موفق، برای این منظور، شب‌ها زود می‌خوابند. و وقتی تصمیم می‌گیرند بخوابند، به هیچ‌چیز فکر نمی‌کنند...
حتی تو،
مخصوصاً تو.

خوش‌به‌حال‌ـت که هیچ آدم موفقی را ندیده‌ای.
خوش‌به‌حال‌ـم که هیچ آدم موفقی را ندیده

شنبه 21 بهمن ماه سال 1385 ساعت 01:03 AM

ما هیچ وقت به هم مربوط نیستیم
ما هیچ وقت به هم مربوط نبوده ایم
...
ما شعار نمی دهیم
ما هیچ وقت شعار نداده ایم
...

□ □ □


ما دلخوشی مان را
کردیم توی جیب مان
و به راه افتادیم
...
ما هیچ وقت نرسیدیم
ما انتظار رسیدن نداشتیم... اما فکر هم نمی کردیم این قدر بسوزیم...

□ □ □

ما همیشه دلتنگ یک وجب بوی سیب تازه می مانیم...
ما زیاد سیب بو کرده ایم. ما عاشق بوی سیب هستیم...
...
اما هنوز خیلی مانده تا رنگ سیب بگیریم...

□ □ □

ما دلمان برای شعار دادن تنگ است...
ما دلمان برای سوختن تنگ است...
ما دلمان برای بو کردن سیب هم تنگ است...
ما دلمان خیلی تنگ است...

□ □ □

شاید هنوز خیلی سبزیم...
معنی شعار دادن نمی دانیم...
معنی سوختن نمی دانیم...
معنی بو کردن نمی دانیم...
...
اما می دانیم،
دلتنگی به احساس الآن ما می گویند...

چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385 ساعت 10:52 PM
بیدار نمی‌شی؟
نمی‌خوای بیدار شی؟
می‌خوای بیدارت کنم؟
می‌خوای هایبرنِیت‌ِت کنم بذارم رو طاق‌چه؟
...
بیدار نمی‌شی؟

□ □ □

تو هم (که) با من نبودی،
مثل (چی‌چی و چی‌چی و چی‌چی)، ...
و حتی مثل (چی‌چی و چی‌چی و چی‌چی)، ...
(بازم من خواب موندم)
(و لوکوموتیورانه خندید)
(اما من نترسیدم که تو با اون (خندیده) باشی)
...
رها باشد.

پنجشنبه 12 بهمن ماه سال 1385 ساعت 11:31 PM
ما بزرگ می‌شویم...
ما مشروع می‌شویم...
ما وقتی صبحت از امنیت اجتماعی می‌شود، لب و لوچه‌هایمان آویزان می‌شود...
ما از هرچه قورباغه‌ی سبز رنگ است، بیزاریم...
ما وقتی روی کاناپه لم می‌دهیم، متوجه رشد سریع دستهایمان نمی‌شویم شاید چون نیازی به دعا کردن نداریم...
ما قلاده‌های زرین به گردن‌مان آویزان می‌کنیم...
...
تبدیل شده‌ام به یک توده‌ی منتظر خیس سیاه با گام‌های خشک...

□ □ □

وبلاگ‌هایی که هر کدام یک آدم ناطق هستند...
آدم‌هایی که هر کدام یک وبلاگ ناطق هستند...
...
پرم از رفتن، دشنام دادن، چرت‌های بی‌گاه و یأس‌های ساده‌ی آسمانی...

□ □ □

ما عادت می‌کنیم...
ما لذت می‌بریم...
ما عادت می‌کنیم که لذت ببریم..
ما لذت می‌بریم که عادت کنیم...
ما عادت می‌کنیم که عادت کنیم...
ما لذت می‌بریم که لذت ببریم...
...
من دلم تنگ می‌شود...
 1  2  3  4  5  6  7  8  <<